ایران بهعنوان هاب منافع مشترک؛ امکان یک مسیر متفاوت
سهیل پروازی؛ مدیر مسئول پایگاه خبری تحلیلی خبرشناس
در تاریخ سیاست بینالملل، جنگها اغلب نه در یک لحظه، بلکه در نتیجه انباشت طولانیمدت تصمیمات بازگشتناپذیر، رقابتهای امنیتی و مداخلات بازیگران ثالث شکل میگیرند. تقابل میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده نیز از همین جنس است؛ تقابلی که ریشههای آن به تحولات منتهی به انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ بازمیگردد و طی نزدیک به پنج دهه با مجموعهای از اقدامات متقابل، فشارهای اقتصادی، رقابتهای منطقهای و خطاهای راهبردی انباشته شد تا سرانجام به مرحلهای برسد که وقوع جنگ مستقیم میان دو کشور دیگر یک سناریوی فرضی نبود، بلکه به واقعیتی تلخ در معادلات منطقهای تبدیل شد؛ جنگی که اکنون در شرایط آتشبس قرار دارد اما آثار و پیامدهای آن همچنان بر فضای امنیتی خاورمیانه سایه انداخته است.
درک چرایی شکلگیری چنین نقطهای در روابط دو کشور، تنها یک بحث تاریخی نیست. اگر ریشههای واقعی این تقابل به درستی شناسایی نشود، نمیتوان امید داشت که این چرخه تنش متوقف شود یا از تکرار آن در آینده جلوگیری گردد. مسئله صرفاً اختلاف دو دولت نیست؛ بلکه مجموعهای پیچیده از ساختارهای ژئوپلیتیکی، تصمیمات سیاسی، رقابتهای منطقهای و منافع قدرتهایی است که هر یک به نوعی از تداوم این تنش منتفع شدهاند.
در این میان، نکتهای که کمتر به آن پرداخته شده آن است که ایران و کل منطقه خاورمیانه صرفاً قربانی تقابل تهران و واشنگتن نبودهاند. بخش قابل توجهی از استمرار این بحران نتیجه بازی قدرتهایی است که هر یک برای تثبیت موقعیت ژئوپلیتیکی، افزایش فروش تسلیحات، مدیریت بازار انرژی یا گسترش نفوذ منطقهای خود، از استمرار این تنش بهره بردهاند. در چنین شرایطی، بحران ایران و آمریکا به تدریج به یک میدان رقابت چندلایه قدرتها تبدیل شد؛ میدانی که در آن هر بازیگر تلاش کرد از شکاف موجود برای تقویت موقعیت خود استفاده کند.
جبر ژئوپلیتیکی؛ چرا ایران همواره در مرکز معادلات قرار دارد؟
برای فهم چرایی قرار گرفتن ایران در قلب بسیاری از بحرانهای منطقهای، پیش از هر چیز باید به عامل جغرافیا توجه کرد؛ عاملی که در بسیاری از تحلیلهای سیاسی نادیده گرفته میشود اما در واقع یکی از تعیینکنندهترین عناصر سیاست بینالملل است.
ایران در یکی از حساسترین موقعیتهای ژئوپلیتیکی جهان قرار دارد. این کشور در چهارراه اتصال آسیای مرکزی، قفقاز، خاورمیانه و شبهقاره هند واقع شده و از طریق خلیج فارس به یکی از مهمترین شریانهای انرژی جهان دسترسی دارد. تنگه هرمز که در مجاورت مرزهای جنوبی ایران قرار دارد، مسیر عبور بخش قابل توجهی از صادرات نفت جهان است و هرگونه بیثباتی در این منطقه میتواند پیامدهای فوری برای اقتصاد جهانی داشته باشد.
همین موقعیت استراتژیک سبب شده است که ایران در طول تاریخ معاصر همواره در مرکز رقابت قدرتهای جهانی قرار گیرد. در قرن نوزدهم رقابت روسیه و بریتانیا برای نفوذ در ایران بخشی از «بازی بزرگ» میان این دو قدرت بود. در قرن بیستم نیز ایران به یکی از میدانهای مهم رقابت میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شد.
پس از انقلاب اسلامی، این موقعیت ژئوپلیتیکی بار دیگر اهمیت خود را نشان داد. واشنگتن که پس از جنگ جهانی دوم یکی از معماران اصلی نظم امنیتی خاورمیانه محسوب میشد، ناگهان با تحولی مواجه شد که یکی از ستونهای اصلی این نظم را فرو ریخت. ایرانِ پس از انقلاب نه تنها از چارچوب امنیتی مورد نظر آمریکا خارج شد، بلکه در بسیاری از مسائل منطقهای در نقطه مقابل سیاستهای واشنگتن قرار گرفت.
از همین رو، تقابل ایران و آمریکا صرفاً یک اختلاف سیاسی یا ایدئولوژیک نبود؛ بلکه در عمل به رقابتی برای تعریف نظم امنیتی خاورمیانه تبدیل شد. مسئله اصلی این بود که چه کسی قواعد بازی را در این منطقه تعیین میکند.
تسخیر سفارت آمریکا در تهران در سال ۱۹۷۹ را میتوان نقطه آغاز گسست کامل روابط دیپلماتیک دو کشور دانست. بحران گروگانگیری که ۴۴۴ روز به طول انجامید، به سرعت به یکی از مهمترین بحرانهای سیاست خارجی آمریکا در دهههای پایانی قرن بیستم تبدیل شد.
اما اهمیت این حادثه صرفاً در پیامدهای فوری آن نبود. این رویداد تصویری ماندگار از بیاعتمادی عمیق میان دو کشور ایجاد کرد. در ایران، این واقعه به عنوان نماد ایستادگی در برابر مداخله خارجی تلقی شد و در آمریکا نیز تصویری از ایران به عنوان بازیگری غیرقابل پیشبینی در سیاست خاورمیانه شکل گرفت.
در سالهای بعد، مجموعهای از تحولات منطقهای این شکاف را عمیقتر کرد. جنگ ایران و عراق در دهه ۱۹۸۰، درگیریهای خلیج فارس، تحولات لبنان، و مجموعهای از تنشهای امنیتی در منطقه، همگی به تثبیت نوعی تقابل ساختاری میان تهران و واشنگتن انجامیدند.
در چنین فضایی، هر بحران جدید نه تنها به حل اختلافات کمک نکرد، بلکه لایهای تازه بر بیاعتمادی موجود افزود.
تحریم بهمثابه جنگ اقتصادی
در چهار دهه گذشته، مهمترین ابزار ایالات متحده برای اعمال فشار بر ایران تحریمهای اقتصادی بوده است؛ ابزاری که به تدریج از یک اقدام محدود سیاسی به یک نظام پیچیده و چندلایه اقتصادی تبدیل شد.
تحریمهای آمریکا در ابتدا بر حوزه انرژی متمرکز بود، اما به مرور زمان نظام بانکی، تجارت خارجی، حملونقل دریایی، بیمه و حتی تعاملات مالی اشخاص حقیقی و حقوقی را نیز دربر گرفت. در دهه ۲۰۱۰، این تحریمها به سطحی رسید که بسیاری از تحلیلگران آن را یکی از گستردهترین رژیمهای تحریمی تاریخ اقتصاد جهانی توصیف کردند.
این سیاست آثار قابل توجهی بر اقتصاد ایران گذاشت؛ از کاهش درآمدهای نفتی گرفته تا محدود شدن دسترسی به منابع مالی بینالمللی و ایجاد نوسانات شدید در بازار ارز.
با این حال، پیامدهای تحریمها تنها به اقتصاد ایران محدود نماند. این فشارها در عمل موجب شکلگیری شبکههای اقتصادی غیررسمی، تغییر مسیرهای تجارت منطقهای و تقویت نقش واسطهها در مبادلات اقتصادی شد. به بیان دیگر، تحریمها نه تنها اقتصاد ایران بلکه ساختار تعاملات اقتصادی منطقه را نیز دگرگون کردند.
اقتصاد سیاسی بحران؛ چه کسانی از تداوم تنش منتفع میشوند؟
بسیاری از قدرتهای منطقهای و جهانی از استمرار این تنش به شکلهای مختلف بهره بردهاند. روسیه از یک سو با فروش تسلیحات و همکاریهای نظامی با برخی کشورهای منطقه از فضای امنیتی ایجاد شده سود برده و از سوی دیگر از تنش میان ایران و غرب برای افزایش نفوذ خود در معادلات خاورمیانه استفاده کرده است.
چین نیز در شرایط تحریمی به یکی از مهمترین شرکای اقتصادی ایران تبدیل شد و توانست جایگاه خود را در بازار انرژی منطقه تقویت کند.
در سطح منطقهای نیز برخی دولتها با استفاده از فضای رقابت ایران و آمریکا، قراردادهای کلان تسلیحاتی با غرب امضا کردند و تلاش کردند موازنه قدرت را به سود خود تغییر دهند.
به این ترتیب، بحران ایران و آمریکا به تدریج به یک اقتصاد سیاسی بحران تبدیل شد؛ وضعیتی که در آن برخی بازیگران نه تنها انگیزهای برای کاهش تنش نداشتند، بلکه از تداوم آن سود میبردند.
عدم انعطاف حکمرانی؛ حلقه گمشده مدیریت بحران
در کنار همه عوامل ژئوپلیتیکی و منطقهای، یکی از مهمترین دلایل رسیدن تقابل ایران و آمریکا به مرحله جنگ را باید در عدم انعطاف در ساختارهای تصمیمگیری دو کشور جستجو کرد. بسیاری از بحرانهای بینالمللی زمانی مهار میشوند که نظامهای تصمیمگیری بتوانند در لحظههای حساس، میان اصول، منافع و واقعیتهای متغیر صحنه بینالملل نوعی توازن برقرار کنند. هنگامی که چنین ظرفیتی تضعیف شود، حتی بحرانهای قابل مدیریت نیز میتوانند به مسیرهای غیرقابل بازگشت هدایت شوند.
در ایران، سیاست خارجی طی دهههای گذشته عمدتاً در چارچوب ملاحظات امنیتی، هویتی و تجربههای تاریخی از مداخلات خارجی تعریف شده است. این نگاه ریشه در حافظه تاریخی جامعه و ساختارهای قدرت دارد و به همین دلیل در بسیاری از مواقع بر سایر ملاحظات دیپلماتیک یا اقتصادی تقدم یافته است. چنین رویکردی اگرچه در برخی مقاطع توانسته نوعی انسجام در سیاست خارجی ایجاد کند، اما در عین حال دامنه مانور دیپلماتیک را نیز محدود کرده است.
در سوی دیگر، سیاست ایالات متحده در قبال ایران نیز کمتر از ثبات و استمرار برخوردار بوده است. تغییر دولتها، رقابتهای حزبی در داخل آمریکا و تأثیر لابیهای قدرتمند منطقهای، موجب شده است که سیاست واشنگتن نسبت به ایران در بسیاری از موارد دچار نوسانهای جدی شود. در چنین فضایی، حتی زمانی که مسیرهایی برای گفتوگو یا کاهش تنش گشوده شده، تغییر معادلات داخلی در آمریکا توانسته آن مسیرها را مسدود کند.
نمونه بارز این وضعیت را میتوان در توافق هستهای سال ۲۰۱۵ مشاهده کرد؛ توافقی که پس از سالها مذاکره فشرده میان ایران و قدرتهای جهانی شکل گرفت و در مقطعی به عنوان نشانهای از امکان مدیریت اختلافات تلقی شد. با این حال، خروج ایالات متحده از این توافق در سال ۲۰۱۸ نشان داد که نبود اجماع پایدار در ساختار سیاسی آمریکا میتواند حتی مهمترین توافقهای دیپلماتیک را نیز در معرض فروپاشی قرار دهد.
از سوی دیگر، در ایران نیز فضای بیاعتمادی نسبت به نیت و پایداری تعهدات آمریکا، مانعی جدی برای گسترش مسیرهای دیپلماتیک بوده است. تجربههای تاریخی، از کودتای ۱۳۳۲ تا تحولات دهههای اخیر، در ذهنیت بخشهایی از ساختار تصمیمگیری ایران به عنوان نشانههایی از غیرقابل اتکا بودن سیاستهای واشنگتن ثبت شده است. این ذهنیت در عمل باعث شده است که هرگونه تلاش برای کاهش تنش با احتیاطهای بسیار و گاه تردیدهای جدی مواجه شود.
در چنین شرایطی، چرخهای از بیاعتمادی شکل گرفت که هر اقدام یک طرف، از نگاه طرف مقابل به عنوان نشانهای از تهدید یا خصومت تفسیر شد. این چرخه به تدریج فضای سیاستگذاری را به سمت تصمیمات سختتر و امنیتیتر سوق داد و امکان استفاده از ابزارهای انعطافپذیر دیپلماتیک را کاهش داد.
مشکل اصلی در چنین وضعیتی آن است که ساختارهای تصمیمگیری به جای مدیریت بحران، گاه خود به بخشی از بحران تبدیل میشوند. زمانی که سیاستها بیش از حد به ملاحظات داخلی، فشارهای سیاسی یا روایتهای هویتی گره بخورد، توانایی نظام حکمرانی برای بازتعریف مسیرها و اصلاح راهبردها کاهش مییابد.
در نهایت، تجربه چند دهه تنش میان ایران و آمریکا نشان میدهد که حتی در پیچیدهترین بحرانهای بینالمللی نیز نبود انعطاف در حکمرانی میتواند به عاملی تعیینکننده در تشدید تقابل تبدیل شود. در جهانی که تحولات ژئوپلیتیکی با سرعتی فزاینده رخ میدهد، نظامهای سیاسی تنها زمانی میتوانند از تشدید بحرانها جلوگیری کنند که توانایی بازنگری در سیاستها و ایجاد مسیرهای تازه برای مدیریت اختلافات را داشته باشند.
ایران به عنوان هاب منافع مشترک؛ امکان یک مسیر متفاوت
با وجود تمام این تنشها، واقعیت این است که ایران از ظرفیتهای ژئوپلیتیکی و اقتصادی قابل توجهی برای تبدیل شدن به یکی از محورهای همکاری منطقهای برخوردار است.
موقعیت جغرافیایی ایران امکان اتصال مسیرهای تجاری مهمی را فراهم میکند؛ از کریدور شمال–جنوب گرفته تا مسیرهای ترانزیتی میان آسیای مرکزی، قفقاز و خلیج فارس.
در حوزه انرژی نیز ایران با برخورداری از یکی از بزرگترین ذخایر نفت و گاز جهان میتواند نقش مهمی در امنیت انرژی منطقه ایفا کند.
اما تحقق چنین چشماندازی نیازمند تغییر در منطق حاکم بر معادلات منطقهای است؛ تغییری که در آن همکاری اقتصادی و منافع مشترک جایگزین رقابتهای امنیتی شود.
در پایان باید گفت؛ تقابل ایران و آمریکا طی نزدیک به پنج دهه به تدریج از یک اختلاف سیاسی به یک رقابت ژئوپلیتیکی پیچیده تبدیل شد. در این مسیر، عوامل متعددی از جمله رقابتهای منطقهای، تحریمهای اقتصادی، شبکههای نفوذ و مداخلات بازیگران ثالث در تشدید بحران نقش داشتند.
اما شاید مهمترین درس این تجربه آن باشد که هیچیک از طرفها نتوانستهاند از این تقابل به پیروزی قاطع دست یابند.
آنچه باقی مانده، منطقهای است که بخش قابل توجهی از ظرفیتهای توسعهای خود را در سایه تنشهای امنیتی از دست داده است.
پرسش اصلی امروز این است که آیا خاورمیانه همچنان میدان رقابت قدرتها باقی خواهد ماند یا میتواند به نقطهای برای همگرایی منافع مشترک تبدیل شود
پاسخ به این پرسش، آینده منطقه را رقم خواهد زد.
شبکههای منتفع از تحریم؛ اهرم فشار بر امکان تغییر
در کنار دولتها و بازیگران خارجی، نباید از نقش شبکههای اقتصادیای غافل شد که در شرایط محدودیت، نااطمینانی و دشواری مبادلات شکل گرفته یا تقویت شدهاند. تحریم، علاوه بر آنکه هزینه تجارت و تأمین مالی را افزایش میدهد، مسیرهای رسمی و رقابتی را محدود میکند و در چنین فضایی، دسترسی به واسطهها، کانالهای غیرشفاف، مجوزهای خاص و مسیرهای استثنایی میتواند به منبعی برای کسب درآمد و قدرت تبدیل شود. این گزاره به معنای یکسان دانستن همه فعالان بخش خصوصی یا انکار دشواریهای واقعی تجارت در شرایط تحریم نیست؛ مسئله، شناسایی آن دسته از منافع تثبیتشدهای است که بقای آنها به تداوم محدودیتها و غیرعادی ماندن محیط اقتصادی گره میخورد.
این شبکهها لزوماً در تصمیمگیری رسمی حضور مستقیم ندارند، اما ممکن است از طریق ایجاد وابستگی به مسیرهای محدود، اثرگذاری بر روایتهای عمومی، برجستهکردن هزینههای تغییر یا مقاومت در برابر شفافیت و رقابت، به اهرم فشاری در برابر اصلاح سیاستها تبدیل شوند. هرچه دسترسی به تجارت رسمی دشوارتر، مقررات غیرقابل پیشبینیتر و فاصله میان نرخها و مسیرهای مبادله بیشتر باشد، امتیاز ناشی از دسترسی محدود نیز ارزشمندتر میشود. در این وضعیت، کاهش تنش و عادیسازی روابط اقتصادی فقط یک تصمیم دیپلماتیک نیست؛ بلکه میتواند منافع برخی واسطهها و ساختارهای اقتصادی شکلگرفته در وضعیت استثنایی را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
از این منظر، یکی از موانع خروج از چرخه بحران ممکن است صرفاً اختلاف دیدگاه میان دولتها نباشد، بلکه مجموعهای از منافع پراکنده و گاه پنهان نیز باشد که از استمرار وضعیت موجود سود میبرند یا دستکم هزینه تغییر را به دیگران منتقل میکنند. بنابراین، هر راهبرد واقعبینانه برای کاهش آسیبپذیری اقتصاد ایران باید در کنار دیپلماسی و سیاست خارجی، بر شفافیت زنجیرههای واردات و صادرات، رقابتیکردن دسترسی به منابع و مجوزها، کاهش امتیازهای انحصاری، پیشبینیپذیرکردن مقررات و تقویت مسیرهای رسمی تجارت نیز تکیه کند. هدف، متهمکردن گروهی خاص نیست؛ هدف آن است که امکان بهرهبرداری از محدودیتهای عمومی برای ایجاد منافع خصوصی پایدار کاهش یابد.
در نهایت، اگر قرار است ایران از موقعیت جغرافیایی خود بهعنوان هاب منافع مشترک بهره بگیرد، باید بتواند میان منافع ملی بلندمدت و منافع کوتاهمدتی که از تداوم وضعیت اضطراری تغذیه میشوند، تمایز روشنی قائل شود. تبدیلشدن به مسیر قابل اتکای تجارت، انرژی و ترانزیت منطقهای، مستلزم قواعد شفاف، ثبات مقررات، رقابت منصفانه و کاهش هزینههای مبادله است. چنین مسیری تنها زمانی شکل میگیرد که منافع ناشی از همکاری و اتصال اقتصادی، بهتدریج بر منافع ناشی از انزوا و محدودیت غلبه کند؛ و این همان نقطهای است که امکان یک مسیر متفاوت از دل جبر ژئوپلیتیکی پدیدار میشود.
فاطمه ربانی
